تبلیغات
SeNaToR - پست های عاشقانه ها
پیغام مدیر

ورود شما را به این وبلاگ خوش آمد عرض میکنم امیدوارم مطالب این وبلاگ مورد استفاده شما قرار گیرد.

نظرسنجی
مطالب وبلاگ را در چه حدی ارزیابی میکنید؟؟






ساعت و تاریخ

امکانات وبلاگ

این وبلاگ را صفحه خانگی خود كن !    به مدیر وبلاگ ایمیل بزنید !    این وبلاگ را به لیست علاقه مندی های خود اضافه كنید !

 

لوگو کده وبلاگ
لینك به ما


لوگوی دوستان

وبلاگ فارسی

آمار و اطلاعات
امروز : پنجشنبه 19 دی 1387

بازدید های امروز :

بازدید های دیروز :

كل بازدیدها :

كل مطالب :

كل نظرات :

ایجاد صفحه : - ثانیه

Ñæå ÊÑÇäå åÇ

ویرایش شده در - و ساعت -

ارسال شده توسط سناتور محسن در تاریخ‌ سه شنبه 31 اردیبهشت 1387 - 03:05 ق.ظ | نظرات (- -)

اگه اسم من شکل خط  تو باشه             بذار روی دیوار کوچه بپوسه

بذار نعش بارون سرد زمستون              همین آخرین یادگارم ببوسه

 

 

دلم مال من مال تو مال هرکس               اگه لحظه لحظه بسوزه بلرزه

بیا بشکن این معبد سوت و کورو             گمونم به این لحظه لحظه نیرزه

 

              

 

نه از من به تو میرسه کوره راهی           نه از سمت تو رو به من جاده ای هست

نذار گم بشیم پای این عشق مُرده             تو این کوچه های نفس گیر بن بست

 

 

من این لحظه ها رو به دنیا نمیدم             همین لحظه هایی که باید جداشیم

نگا کن ته راه بی مقصد اینجاست             دعا کن که تا بینهایت نباشیم...

 

نظر یادت نره...

ویرایش شده در پنجشنبه 19 اردیبهشت 1387 و ساعت 11:05 ق.ظ

ارسال شده توسط سناتور محسن در تاریخ‌ جمعه 13 اردیبهشت 1387 - 02:05 ق.ظ | نظرات (- -)

راه بهشت

 

مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبوراز كنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهمید كه دیگر این دنیا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌كشد تامرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند…!

پیاده ‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ ریختند و به شدت تشنه بودند. در یك پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند كه به میدانی باسنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود كه آب زلالی از آن جاری بود. رهگذررو به مرد دروازه ‌بان كرد و گفت: "روز بخیر، اینجا كجاست كه اینقدر قشنگ است؟"

...:::ادامه متن در ادامه مطلب:::...

ادامه مطلب
ویرایش شده در - و ساعت -

ارسال شده توسط سناتور محسن در تاریخ‌ دوشنبه 26 فروردین 1387 - 11:04 ق.ظ | نظرات (- -)

خیلی دور خیلی نزدیک

love

این داستان درباره پسر بچه لاغر اندمی ‌است كه عاشق فوتبال بود. در تمام تمرین‌ها سنگ تمام می‌گذاشت اما چون جثه اش نصف سایر بچه‌های تیم بود تلاش‌هایش به جایی نمی‌رسید.
در تمام بازی‌ها ورزشكار امیدوار ما روی نیمكت كنار زمین می‌نشست اما اصلا پیش نمی‌آمد كه در مسابقه ای بازی كند. این پسر بچه با پدرش تنها زندگی می‌كرد و رابطه ویژه ای بین آن دو وجود داشت. گر چه پسر بچه همیشه هنگام بازی روی نیمكت كنار زمین می‌نشست اما پدرش همیشه در بین تماشاچیان بود و به تشویق او می‌پرداخت. این پسر در هنگام ورود به دبیرستان هم لاغر ترین دانش آموز كلاس بود. اما پدرش باز هم او را تشویق می‌كرد كه به تمرین‌هایش ادامه دهد. گر چه به او می‌گفت كه اگر دوست ندارد مجبور نیست این كار را انجام دهد.

...:::ادامه این متن در ادامه مطلب:::...

ادامه مطلب
ویرایش شده در دوشنبه 12 فروردین 1387 و ساعت 06:03 ق.ظ

ارسال شده توسط سناتور محسن در تاریخ‌ دوشنبه 12 فروردین 1387 - 04:03 ق.ظ | نظرات (- -)

loveآغاز بی پایان گریه های من

دوباره باز آغاز بی پایان گریه های من شروع می شود و دوباره باید رویای شکفته تو را از یاد ببرم.

دوباره باید آرام و بی صدا در ظلمت شب ازغم هجرانت گریه کنم تا تمام ستارگان و کهکشان ها صداقت کلامم را

با گریه هایم باور کنند. به راستی که چه کسی آواز جدایی را سر داد و من را از تو جدا کرد؟

لعنت بر تو ای روزگار بی وفا که ناقوس جدایی را

تو به صدا در آوردی و آهنگ جدایی را تو نواختی .

...:::ادامه این متن در ادامه مطلب:::...

ادامه مطلب
ویرایش شده در - و ساعت -

ارسال شده توسط سناتور محسن در تاریخ‌ یکشنبه 11 فروردین 1387 - 04:03 ق.ظ | نظرات (- -)

زیباترین قلب
مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می‌كرد كه زیبا ترین قلب را در آن شهر دارد. جمعیت زیادی گرد آمدند.قلب او كاملا سالم بود و هیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود. پس همه تصدیق كردند كه قلب او به راستی زیباترین قلبی است كه تا كنون دیده اند.
مرد جوان، در كمال افتخار با صدایی بلندتر به تعریف از قلب خود پرداخت. ناگهان پیر مردی جلوی جمعیت آمد و گفت: اما قلب تو به زیبایی قلب من نیست. مرد جوان و بقیه جمعیت به قلب پیر مرد نگاه كردند. قلب او با قدرت تمام می‌تپید، اما پر از زخم بود. قسمت‌هایی از قلب او برداشته شده و تكه‌هایی جایگزین آن شده بود.
 اما آنها به درستی به درستی جاهای خالی را پر نكرده بودند و گوشه‌هایی دندانه
دندانه در قلب او دیده می‌شد. در بعضی نقاط شیار‌های عمیقی وجود داشت كه هیچ تكه ای آنها را پر نكرده بود. مردم با نگاهی خیره به او می‌نگریستند. و با خود فكر می‌كردند این پیر مرد چطور ادعا می‌كند كه قلب زیبا تری دارد
.
مرد جوان به قلب پیر مرد اشاره كرد و با خنده گفت: تو حتما شوخی می‌كنی... قلبت را با قلب من مقاسیه كن. قلب تو، تنها مشتی زخم و خراش و بریدگی است. پیر مرد گفت: درست است قلب تو سالم به نظر می‌رسد، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمی‌كنم. می‌دانی، هر كدام از این زخمها نشانگر انسانی است كه من عشقم را به او داده ام، من بخشی از قلبم را جدا كردم و به او بخشیده ام. گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده كه به جای آن تكه بخشیده شده قرار داده ام. اما چون این تكه‌ها مثل هم نبوده اند، گوشه‌هایی دندانه دندانه در قلبم دارم كه برایم عزیزند، چرا كه یاد آور عشق میان دو انسان هستند. بعضی‌ها از قلبم را به كسانی بخشیده ام.
 اما آنها چیزی از قلب خود به من
نداده اند. اینها همین شیارهایی عمیق هستند. گرچه دردآورند، اما یادآور عشقی هستند كه داشته ام امیدوارم كه آنها هم روزی بازگردند و این شیار‌های عمیق را با تكه ای كه من در انتظارش بوده ام، پر كنند. حالا می‌بینی زیبایی واقعی چیست؟ مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد. در حالی كه اشك از گونه‌هایش سرازیر بود، به سمت پیر مرد رفت. از قلب جوان و سالم خود تكه ای بیرون آورد و با دستهای لرزان به پیر مرد تقدیم كرد.

پیر مرد آن را گرفت و در قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی‌خود را جای زخم مرد جوان گذاشت. مرد جوان به قلبش نگاه كرد، دیگر سالم نبود، اما از همیشه زیباتر بود. عشق از قلب پیر مرد به قلب او نفوذ كرده بود.

 

ویرایش شده در - و ساعت -

ارسال شده توسط سناتور محسن در تاریخ‌ پنجشنبه 8 فروردین 1387 - 04:03 ق.ظ | نظرات (- -)

 

سلام، در روزگاری که بهار، دامن دامن گل های عشق و زندگی را بر بسیط خاک، پهن کرده و هر نفس که فرو میدهیم مفرح ذات است و نشاط آور جان، باید که قدر بدانیم این ایام فرخنده را چرا که چرخ گردون هیچ عهدی نبسته که به آن وفادار بماند. هیچ معلوم نیست که این دم که فرو دهم برآرم یا نه؟ اما با بهار باید زندگی کرد و نگاه بهاری به آسمان و زمین و کوه و دریا نگریست. اولین آموخته ما از بهار، زیبائیست. زمین و زمان سبز و غزلخوان است.

ادامه این متن زیبا در ادامه مطلب

ادامه مطلب
ویرایش شده در چهارشنبه 7 فروردین 1387 و ساعت 12:03 ق.ظ

ارسال شده توسط سناتور محسن در تاریخ‌ چهارشنبه 7 فروردین 1387 - 12:03 ق.ظ | نظرات (- -)

چند مطلب اخیر آرشیو شده